کفران

سالها پيش زمانی که مجله ای تحت عنوان شعر در ايران چاپ می شد شعر کفران را در آن خواندم وابياتی از ان را گاه و بی گاه به مناسبتی نقل می کردم. تا اين که دوست عزيز آقای کاظمی ان را به خواهش من در وبشان نوشته و من نيز برای چشم انداز ان صفحه آن را نقل کردم که در بايگانی خود نيز ان را داشته باشم. جا دارد همين جا از لطف دوست وشاعر عزيز افغانستان جناب کاظمی تشکر کنم .وبرای او و مردمش آرزوی سربلندی ، وفردائی سبز وپر اميد داشته باشم.

كيست برخيزد از اين دشت‌ِ معطّل در برف‌؟
مي‌دَوَد خون‌ِ كسي آن سوي‌ِ جنگل در برف‌
كيست برخيزد و اين موية مدفون از كيست‌؟
بوي كم‌بختي ما مي‌دهد، اين خون از كيست‌؟
كيست برخيزد و در جوش‌، چه مي‌بينم‌؟ آه‌!
خون‌ِ معصوم سياووش‌، چه مي‌بينم‌؟ آه‌!
دست‌ِ امدادِ كه بود اين‌سوي پَرچين واماند؟
اين خدا كيست كه در خوان‌ِ نخستين واماند؟

برف‌، چشمي به سفيدي زد و تابستان باخت‌
اين خدا كيست كه در معركة شيطان باخت‌؟
اين خدا كيست كه داغي به جبينش زده‌اند؟
كودكان با فن اوّل به زمينش زده‌اند
اين كه تب نامده تشويش اجل دارد، كيست‌؟
بعد يك عمر طبابت سرِ كَل دارد، كيست‌؟
كيست اين حكم پذيرفته و محكم نشده‌
از جمادي و نما مُرده و آدم نشده‌
اين خدا كيست كه يخ‌بستة ديروزان است‌؟
اين خدا كيست‌؟ همان بندة ديروزان است‌
گفت‌; اينك منم آهنگ خدايي كرده‌
و به كارِ دو جهان كارگشايي كرده‌

برف‌، چشمي به سفيدي زد و تابستان باخت‌
باد با نحوِ دگر كوبيد، كشتيبان باخت‌
آخر از حنجرة ديو، دَمي نو برخاست‌
نفسي تازه نكرديم‌، غمي نو برخاست‌
خوشه‌ها بذر مصيبت به دروگر دادند
غوزه‌ها پنبه ندادند كه اخگر دادند
كوه‌، خرپشته شد و ريگ شد و ارزن شد
نيزه شمشير شد و دشنه شد و سوزن شد
مهلتي تا گذر از جنگل و يخ باقي بود
با گرانخوابي ما مهلت جان‌كندن شد
عجب اين نيست كه آتش به خموشي بكشد
عجب اين است كه آتش گُل‌ِ پيراهن شد
آنچه تا ديروز، خونخواه سياووشان بود،
دست ما بود كه آويختة گردن شد
بنده را يك دو نفر يك دو نفس رو دادند
تكيه بر تخت‌ِ خدايي زد و... اهريمن شد
اين‌چنين بود كه شب تازه نشد، خوابش برد
پشت‌ِ ديوار خداوندي خود خوابش برد
اين‌چنين بود كه برف آمد و جنگل يخ بست‌
دست‌ها پشت درختان معطّل يخ بست‌

حق‌ّ ما بوده‌است پوسيدن و پامال شدن‌
در زبان‌بازي آتش‌دهنان لال شدن‌
حق‌ّ ما بوده‌است داغي به جبين خوردن‌ها
با همان ضربة اوّل به زمين‌خوردن‌ها
ما همانيم كه تيغي به تغاري داديم‌
نقدِ يك عمر مشقّت به قماري داديم‌
و هماني كه به اورنگ خدايي دل بست‌
رخنة بندِ گران‌ساخته را با گِل بست‌
كعبه را پشت خداوندي خود گُم كرديم‌
منبري در نظر آمد شب و هيزم كرديم‌
برف و يخ‌بستگي بركه و شب سخت آمد
و به خاكسترِ جامانده تيمّم كرديم‌
پدران پاره‌زميني پي معبد هشتند
ما شكم‌باختگان مزرع گندم كرديم‌
آنچه اينك جگر طايفه را مي‌سوزد،
مُزدِ زهري است كه در كاسة مردم كرديم‌
الغرض هرچه در اين عرصه رسن پيدا شد
ديگران دام‌، ولي ما و شما دُم كرديم‌
درگرفت آتش عصيان قرون ما را نيز
مرده‌مان زنده‌نشد، كُشت مسيحا را نيز
نيمه‌شب خيل گراز آمد و شب‌پا را برد
اين كَرَت نيل نه فرعون‌، كه موسا را برد
عاقبت گاو طلا شير بلا داد اين‌جا
خمرة زر، مي تسليم به ما داد اين‌جا
شهد گُل كرد و تشهّد به فراموشي رفت‌
نستعين آمد و نعبد به فراموشي رفت‌
زد يقين غوطه به تحقيق و شك آمد بيرون‌
سوخت قُقْنوس و از آن تِك‌تِكك آمد بيرون‌
پهلوان دود شد و حلقة نقّالي ماند
رود از درّة ديگر رفت‌، پل خالي ماند
اينك از قامت ما دست درازي مانده‌
و از آن قلعه كه ديدي‌، درِ بازي مانده‌
جگري نيست كه داغي بنشيند بر آن‌
و كلوخي كه كلاغي بنيشيند بر آن‌
حرف‌ناگفته و لب‌دوخته ماييم‌، اي قوم‌!
آش ناخورده‌، دهن سوخته ماييم‌، اي قوم‌!
صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته‌
گاو ناكُشته و امّيد كرامت بسته‌
پدران پاره‌زميني پي معبد هشتند
پسران ميوة ممنوعه در آن مي‌كشتند
حق‌ّ ما بوده‌است داغي به‌جبين‌خوردن‌ها
با همان ضربة اوّل به‌زمين‌خوردن‌ها
حق‌ّ ما بوده‌است پوسيدن و پامال شدن‌
سيصدوچاردهم بودن و دجّال شدن‌

برف‌، چشمي به سفيدي زد و تابستان باخت‌
يك نفر آن سوي‌ِ تسليم درختان جان باخت‌
دست ما ماند و چه دستي‌، كه كم از هيزم نيست‌
و اميدي كه به سنگ است و به اين مردم‌، نيست‌
محرمان‌، «بايد» شان سيلي «شايد» خورده‌
و عمل‌، قفل‌ِ «اگر مرد بيايد...» خورده‌
عابد و زاهد و شبخيز و مسلمانايند
شيرِ بي‌يال و دُم و اشكم مولانايند
همه دلبستة دينار كه دين آردشان‌
جن‌ّ و انس دو جهان زير نگين آردشان‌
اندرون هر يكي از معرفتي پُر دارند
سر به يك ـ بي‌ادبي مي‌شود ـ آخور دارند
يخ‌ِ اين بركه به دريا برسد، نيست عجب‌
سامري از پي موسا برسد، نيست عجب‌
ترسم آن روز كه از قلّه فرودآيد مرد
سيصدوسيزده آدم نتوان پيدا كرد
ترسم آن روز كه مردان‌ِ سرانجام آيند،
اين جماعت همه با بقچة حمّام آيند

برف‌، چشمي به سفيدي زد و خون‌ها يخ بست‌
قوم را شوق‌ِ خدايي به درِ دوزخ بست‌
اي بسا دست كه اين گونه معطّل گشته‌
و بسا سكّه كه خوابيده و ناچَل گشته‌
ديگر اين خم نه بر ابروست‌، كه بر پيكر ماست‌
ديگر اين تيغ نه در پنجه‌، كه زير سر ماست‌
مردِ خود باش‌، قفاخورده تناور شده‌است‌
اين دروغي است كه لج كرده و باور شده‌است‌
اژدهايي است كه آتش‌به‌دهن مي‌خيزد
سومناتي است كه محمودشكن مي‌خيزد
آه‌، اي «لا»ي برافروخته‌! «الاّ »يت كو؟
آي هارون‌ِ نفس‌باخته‌! موسايت كو؟
كمري راست كن‌، آهنگ‌ِ رسايي طلبت‌
بينوا بندگكي باش‌، خدايي طلبت‌
مردِ خود باش كه هنگامة استقبال است‌
سيصدوسيزده آيينه و يك تمثال است‌
سيصدوسيزده آيينه و يك تمثال است‌
مردِ خود باش كه هنگامة استقبال است‌
فروردين ـ دي 1372

/ 0 نظر / 6 بازدید