سينا سعدی

عماد خراسانی شاعری است که بسياری از شعرهايش در زمان حياتش مثل شده است. چه بسيارند کسانی که اين شعرها را همچون حسب حال خود می گويند و می خوانند اما نمی دانند که شاعرش در ميان آنهاست. چند روز پيش با يک راننده تاکسی همسفر و هم صحبت شده بودم، از زندگی خودش و از جفای روزگار می گفت. در اثنای صحبت خواند:

بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خويش کن اين روزگار نيست!

ياد عماد افتادم که مهدی اخوان ثالث به او « عماد جان » می گفت و به يادم آمد که به جز اين بيت، بيت های ديگری از او بر سر زبانهاست که چون مثل ها و ضرب المثل ها به کار می رود و چنان جا افتاده است که گويی قرن هاست ورد زبان ما بوده است، در حالی که از زمان سرودنشان شايد نيم قرن بيشتر نمی گذرد. از جمله اين بيت معروف:

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر
بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر

يا اين بيت ديگر:

دوستت دارم و دانم که تويی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم!




يکی دو روز از صحبت آن راننده تاکسی نگذشته بود که از قضا در روزنامه خواندم چند مجله و هفته نامه بانی خير شده اند و بزرگداشتی برای عماد خراسانی تدارک ديده اند. ساعت پنج بعد از ظهر پنجشنبه بيست و ششم دی ماه خود را به « خانه هنرمندان » رساندم. وارد سالن که شدم جمعيت سالن را پر کرده بود. جای نشستن نبود. جای ايستادن هم نبود. آنها که ايستاده بودند شمارشان کمتر نبود از کسانی که بر صندلی ها قرار گرفته بودند. راهرو هم پر از جمعيت بود. تلويزيون مدار بسته هم گذاشته بودند و تعدادی از علاقه مندان در سرسرای خانه هنرمندان، نشسته و ايستاده مراسم را تماشا می کردند. همه جور آدمی هم ديده می شد. استاد دانشگاه، طرفدار شعر قديم، طرفدار شعر جديد، روشنفکر، جوان، پير، موسيقی دان، شاعر و ... کمتر جلسه ای اينهمه طرفدار داشت. معلوم بود که شاعر طرفدار زياد دارد.

شاعر هنوز نيامده بود. آخرين بار که او را ديده بودم در مراسم تشييع و تدفين اخوان ثالث بود. آن زمان هنوز قد و قامت و يال و کوپال خود را حفظ کرده بود. توصيف خود اخوان از جوانی او رساتر است: « شاعری بود شيرين مقال و جوانی خوش قد و قامت، بلند بالا و بهره مند از موهبت های جمال و تندرستی و نشاط و خاصه خوش آوازی ».

نيم ساعتی گذشت. از همهمه جمعيت معلوم شد شاعر می آيد. آمد و از جلوی من رد شد و رفت بر صندلی رديف جلو، جايی که برايش تعيين کرده بودند نشست. ديگر نه تنها از جوانی خبری نبود، از آن قد و قامتی هم که آخرين بار در سال 69 در مراسم تشييع اخوان ديده بودم خبری نبود. قامتش دو تا شده بود، هيکلش آب شده بود، خراميدنش از بين رفته بود، به سختی راه می رفت و چون راه می رفت مرا به ياد آن حکايت عنصرالمعالی کيکاووس ابن وشمگير در قابوس نامه می انداخت که جوانی به طعنه از پير زن قامت خميده ای پرسيد اين کمان را به چند خريده ای. جواب و طعنه زن خرد کننده تر بود. گفت شتاب مکن که ارزانی به تو خواهند داد، يعنی رايگان!

عماد خراسانی به روايت اخوان متولد 1300 شمسی است. حدود 82 سال دارد. نام کاملش « عمادالدين حسن برقعی» است. در جوانی « شاهين» تخلص می کرد. سپس تخلص « عماد» را برگزيد. از اين 80 سال که زيسته است پنجاه شصت سال را در شهرت و نيکنامی به سربرده است. شهرت او از بين شعرای کلاسيک زمان ما بعد از محمد حسين شهريار، شايد از هر کس ديگر بيشتر باشد. ديوانش بارها چاپ شده است. شعر او را بسياری از حفظ دارند. « شبی بر مزار خيام » او از شعرهای معروف روزگار ماست. خيام بوی عشق دهد خاک کوی تو. بيشتر از آن شعر معروف « ای دل » که ورد زبان همه عشاق فارسی زبان است:

بس در سر زلف بتان جا کردی ای دل
ما را ميان خلق رسوا کردی ای دل
غافل مرا از فکر فردا کری ای دل
تا از کجا ما را تو پيدا کردی ای دل
روزم سيه حالم تبه کردی تو کردی
ای دل بسوزی هر گنه کردی تو کری
ای دل بلا ای دل بلا ای دل بلايی
ای دل سزاواری که دايم مبتلايی
از مايی آخر خصم جان ما چرايی
ديوانه جان آخر چئی کار کجايی
مجنون شوی ديوانه ام کردی تو کردی
از خويشتن بيگانه ام کردی تو کردی

نيز آن غزلی که به استقبال از غزل سعدی ساخته است. سعدی گفته است:
هر شب انديشه ديگر کنم و رای دگر
که من از دست تو فردا بروم جای دگر
بامدادان چو برون می نهم از منزل پای
حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر

و عماد ساخته است:

گرچه مستيم و خرابيم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر مينای دگر
امشبی را که در آنيم غنيمت شمريم
شايد ای جان نرسيديم به فردای دگر
...................................
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر
بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر

نيز حافظ غزل معروفی دارد که عماد خوب به استقبالش رفته است. حافظ می گويد:

آنکه رخسار ترا رنگ گل و نسرين داد
صبر و آرام تواند به من مسکين داد

يا: سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

و عماد گفته است:
آنکه رخسار ترا اينهمه زيبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
آنکه می داد ترا حسن و نمی داد وفا
کاشکی فکر من عاشق شيدا می کرد
يا نمی داد ترا اينهمه بيدادگری
يا مرا در غم عشق تو شکيبا می کرد
کاشکی گم شده بود اين دل ديوانه من
پيش از آن روز که گيسوی تو پيدا می کرد
ای که در سوختنم با دل من ساخته ای
کاش يک شب دلت انديشه فردا می کرد
کاش می بود به فکر دل ديوانه ما
آنکه خلق پری از آدم و حوا می کرد
کاش درخواب شبی روی تو می ديد عماد
بوسه ای از لب لعل تو تمنا می کرد

مراسم بزرگداشت عماد حرف گفتنی زياد نداشت. چند تن درباره اش سخن گفتند. قمر آريان استاد دانشگاه و همسر زنده ياد دکتر زرين کوب، يدالله قرايی از دوستان قديم عماد و اخوان، علی دهباشی سردبير مجله بخارا و ...

قرايی يادآوری کرد که يکی دو برنامه گلها هم با آواز او ضبط شده است. حرف ها خيلی مهم نبود. مهم اين بود که کتاب هفته، کتاب ماه ادبيات و فلسفه و مجله بخارا، همگی چاپ تهران، به ياد او افتاده بودند و گرامی اش می داشتند. از اين رو بايد از همه شان سپاسگزار بود.

/ 0 نظر / 4 بازدید